صفحه ها
دسته
توجه
دختر پرستار زیبای مسیحی(5مطلب)
{ یتیم نوازی ممنوع ؟نماز.دعا. آش رشته.غیبت آزاد}
www.qaraati.ir
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 57249
تعداد نوشته ها : 48
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
پایگاه خاتم الانبیای مسجد محله ما چه می گذرد؟
 هرروز سنگ های مسجد را با مهربانی تمام براق می کرد تمیزی مسجد عطر وگلابی که خادم مسجد به قرآنها می زد جلوه ای دیگر بود. بلاخره رضا وبچه های کلاس چهارم درون مسجد تجمع کرده بودند آنها می خواستند از نزدیک بدانند درون پایگاه ومسجد چه خبر است چه می گذرد اینها چه کسانی هستند وآن نگاه  افراد چه نگاهی است وهزاران سوال دیگر  تا اذان مقداری فاصله بود  رضا گفت بچه برویم اطاق پایگاه دلهره واضطراب خاصی در درون بچه ها ایجاد شد اتاق پایگاه چگونه اتاقی است چه دارد چه نظمی دارد حتما اثر انگشت می گیرند یا شاید عکس می گیرند چگونه باید وارد شد چه آدابی دارد چه به آنها می دهند برای چی کار می کنند چگونه وهزار چیز دیگر .بعد از حرکت به سمت پشت مسجد یکی از بچه های پایگاه با کلیدی قفل اتاق کوچکی را در حال باز کردن بود درب را باز کرد اتاقی به اندازه حدود بیست متر با موکت رنگ رو رفته سبز رنگ چند عدد پتوی سر بازی طوسی رنگ یک عد چراغ علاالدین  قوری وکتری وچند عدد لیوان یک صندوق آهنی قفل دار ویک جعبه چوبی  با دودسته طنابی .همگی بچه ها  یکی یکی  داخل اتاق نشستند در همین اثنا یکی از بچه های پایگاه هم وارد شد وبا رضا شروع به صحبت کردن کرد او گفت مشگل خاصی نداشته ایم فقط شب گذشته کمیته برایمان اسم شب نیاورده  ما هم شب گذشته گشت را نرفتیم پست جلودرب راهم با احتیاط گذاشتیم در ضمن یکی از تفنگ های ام یک خراب است یکی هم جعبه تنظیف ندارد رضا برای بچه های کلاس چهارم  گفت کمیته برای ما اسم شب می آورد ما از ساعت دوازده شب تا شش صبح حق گذاشتن پست ایست وبازرسی داریم هر گونه گشت داخل کوچه ها هم با هماهنگی کمیته ها واجازه آنهاست.  اسم شب ترکیب شده از سه قسمت دو قسمت عد دویک قسمت اسم به اینصورت ( 29 علی 12) اسم شب به مسئول پایگاه داده می شود او هم آنرا به پاس بخش سرشب می دهد پاس بخش هم آنرا به نگبان تابلو بدست می دهد وقتی پست اول تمام شد پاس بخش پست را تحویل پاس بخش بعدی می دهد .یکی از بچه ها گفت مگر به همه اعلان نمی کنید افراد کنجکاو نمی شوند رضا گفت بچه های ما هرکدام سرشان به کار خودشان است ولزومی نمی دانند که هر چه را کنجکاوی کنند اگر مصلحت باشد به آنها هم می گوییم .گاهی اوقات ممکن است در یک شب چند بار اسم شب عوض شود در این هنگام صدای اذان از مناره مسجد بلند شد بچه های پایگاه همراه با بچه های کلاس چهارم انسانی بطرف وضوخانه وحضور در نماز جماعت رفتند نماز اقامه شد وقرار شد بچه ها بعد شام دوباره در پایگاه تجمع نمایند قرار ساعت یازده ونیم شب .

ساعت یازده ونیم شب بود آقا رضا همراه مهمانهای خود به پایگاه آمد بچه های پایگاه هر کدام در گوشه ای مشغول کار خود بودند در گوشه ای محمد به رحمان فیزیک درس می دادودر کنار دیگر امید داشت قران می خواند آنطرفتر هم یکی داشت لوح نگبانی شب آینده ...

ادامه دارد...

پایگاه خاتم الانبیای مسجد محله ما چه می گذرد؟
 بدتر از همه گاهی اوقات می بایست در خدمت کمیته ها هم باشی حالا به هر دلیلی نیرو کم داشتند بسیجی پایگاه را  همراه خود می بردند .اما آن سال مشگل دیگری در مدرسه بوجود آمده بود چهارمی ها در گیر شده بودند رضا که همیشه نقش حلال مشگلات را داشت در معرکه حاضر شد به کلاس چهارم انسانی Aرفت متاسفانه با شلوغی ودسته بندی خاصی مواجهه شد روی تخته سیاه نوشته شده بود شعار هر فدایی نان مسکن آزادی ویکی از برادران هم در حال نوشتن شعار خود زیر آن بود شعار هر فدایی جفتک یونجه طویله  رضا سری به تاسف جنبانید وآنها را به سکوت دعوت کرد  همه منتظر واکنش رضا بودند آن روزها از کمیته های انقلاب اسلامی  هر منافقی بشدت می ترسید وقتی پاترول زرد رنگ کمیته از خیابانی می گذشت نفس ها درسینه حبس می شد عده ای جوان از خود گذشته وبی باک که همرا ه هم دست در دست با تمام توان وقدرت با اراذل واوباش ومنافق برخورد می کردند قاطع وطوفنده .هیچکس داخل کلاس جرات حرف زدن را نداشت رضا آرام وآهسته تخته پاک کن ابری را بر داشت وشعارها را پاک کرد آنها ترسیده بودند که مبادا رضا آنها را به کمیته تحویل دهد ترس سراسروجود آنان را فرا گرفته بود . رضا گفت بچه بیایید مثل همین تخته پاک کن زنگارهای درون را پاک کنییم بیایید با هم باشیم یکدل ویکرنگ بیایید مثل همین تخته کینه ها را از دل کنار بزنیم بیایید دوست باشیم  دل بچه ها آرامش گرفت .رضا به بچه های کلاس چهارم A گفت من پشنهاد می کنم یک شب در پایگاه مهمان ما باشید اگر بد بود هرکس راه خودش اگر خوب بود هم چه بهتر شما بیایید تا باهم آشنا شویم تا کدورت ها برود شما از خانواده اتان اجازه بگیرید بطور حتم موافق به مسجد آمدن شما هستند  رضا گفت  من عضو پایگاه مسجد هستم  از خانواده اتان اجازه شما را می گیرم .چند تا از بچه ها چیز های جالبی گفتند : یکی گفت آقا رضا می گویند داخل پایگاه شما ها مغز بچه مردم را شستشو می دهید دیگری گفت میگن شما فریب می دهید تا به جبهه بفرستید  دگری گفت ما نمی خواهیم شهید شویم دیگری گفت در جبهه غنیمت هم می گیرند. یکی گفت آن چیه که داخل مغز بچه می ریزید . یکی دیگر هم گفت آقا رضا پدرومادرم گفته اصلا پایگاه نرو هرکس چیزی می گفت ونگاهی جدا گانه به پایگاه داشت یکی می ترسید یکی وهرکس به تعبیر خود نظری داشت .در هر جهت رضا آنهارا به مسجد وپایگاه دعوت کرد قبل از نماز اذان همه جلو مسجد باشند وقتی  

از خیابان  عبور می کردی سنگر جلو درب مسجد با سوراخ ها وسقف سیمانی خود با با رنگ های قشنگ پرچم جمهوری اسلامی ایران مزین شده بود وآرم الله آن چون نگینی بر تارک آن می در خشید پله های سنگی مسجد یکی یکی بالا می رفت وگام های استوار اعضای پایگاه ونماز گزاران را به حیاط مسجد هدایت می کرد حوض آب شش ضلعی حیاط مسجد وآب خنک درون آن اعضائ وضوی نماز گزار را نوازش می کرد مهربانی امام جماعت مسجد وبی ادعایی او خادم پیر مسجد وجاروی دسته بلند او دست مال دستی او که ...

ادامه دارد...

پایگاه خاتم الانبیای مسجد محله ما چه می گذرد؟
 اوضاع خاصی وجود داشت عده ای هم به عنوان انجمن اسلامی فعالیت می کردند آنها به بچه دبیرستانی هایی که جبهه را دوست داشتند معرفی نامه به بسیج می دادند اگر کسی می خواست پایگاه بود یک قطعه عکس ویک معرفی نامه از انجمن می گرفت وبه پایگاه معرفی می شد تعدادی از تصاویر شهدای مدرسه هم بدون قاب داخل انجمن بود هرچند کار می کردند اما دلخواه نبود فقط کار را زمین نگذاشته بودند .داخل کلاسها هم وضع طوری دیگر بود افراد حزب اللهی معمولا زود شناخته می شدند واضح بگویم تابلو بودند .حزب الله اینطوری تعبیر شده بود آنها مقداری ریش گذاشته بودند حالا به هر اندازه یکی فقط چانه اش ریش داشت آنرا مرتب می کرد تعدادی هم تمام صورتش وعدهای هم روی جانه وروی گونه هایشان مقداری ریش در آورده بود البته آنها مشخصات دیگری هم داشتند دگمه آستین پیراهن آنها وهم چنین دگمه پراهن شان را تا زیر گلو می بستند عطر زدن هم برایشان عادی بود .ازاینها که بگذریم اورکت کلاه دار کره ای رنگ ورو رفته هم وجه متمایز کننده آنها بود در گیری هرروزه هم می شد عده ای احترام می گذاشتند عده ای بی تفاوت بودند عده ای از پشتیبانی کمیته انقلاب اسلامی از آنها می ترسیدند وعده ای هم درگیر می شدند  .شعار نویسی برروی تخته سیاه علیه هر گروه حکایت دیگری داشت هرکس از گروه دلخواه خود حمایت می کرد یکی حزب الله بود یکی منافق وغیره وغیره یکی می نوشت مردم قرآن را بخوانید دیگری می نوشت نهج البلاغه را بخوانید آن یکی می نوشت مردم را بخوانید بحث های سیاسی ادامه داشت ناگفته نماند بیشتر کلاس چهارمی ها تشنج آفرین بودندرضا با همه وجود خود تلاش می کرد آنچه حق می باشد را اجرا کند با محبوبیتی که در برخورد با بچه ها داشت در همان سال اول دبیرستان توجه همه را به خود معطوف کرد وباعث شد به مسئولیت انجمن اسلامی تن بدهد رضا با همه خوب بود وحتی کسانی که مخالف بودند اورا دوست داشتند از ابتدای سال دوم همه را بیشتر مجذوب خود کرد با هماهنگی زیادی توانسته بود در خارج از ساعت اداری وگاهی می شد اداری کلاس اسلحه شناسی توسط بسیج برپا می کرد جذب بیشتری برای جبهه می کرد بچه هایی که جبهه می رفتند واز درس عقب می افتادند رضا کارهای آنها راسامان می داد وبا همکاری تعدادی معلم که فداکاری می کردند کلاس جبرانی می گذاشت .تبلیغات جبهه وجنگ در اوج خود بود اعزام پی اعزام  آن سال بیشترین افراد مدرسه به جبهه رفته بودند رضا همه این افرادرا در پایگاه مسجد کنترل وهدایت می کرد آنها شب ها  در نماز مغرب وعشائ مسجد شرکت می کردن می رفتن منزل شام می خوردند وساعت دوازده تاشش صبح بصورت نگبان وپاس بخش وپست گردش کوچه ها  انجام وظیفه می نمودند تنها چیزی که در شب می خوردند چای بود آنهم اگر بسیج می داد حتی یک ریال مزد یا سابقه یا چیز دیگر یا امتیازی خاص جهت مدرسه اصلا این خبرها نبود .

فقط بخاطر خدا بدون ادعا بدون هیچ پاداشی سنگینی تفنگ ام یک ولگد سخت تیر اندازی با آن وآموزش ها هر چند وقت یک بار پایگاه را تحمل می کردند...

ادامه دارد...
بیمارستان شیر و خورشید مهاباد
 نور پروژکتور و چراغ قرمز چشمک زن نشان می داد که درون جاده افرادی قرار گرفته اند آمبولانس چاغ گردون خود را زد نور قرمز چراغ همه جا را روشن کرده بود آرام ایستاد سرکاراستوار جلو آمد و نگاهی تند وسخت به راننده آمبولانس انداخت و مرتب فریاد می زد تو ما را نگران کردی دیر به ما اعلان کردن چرا در این موقع آمده ای ؟ مگر نمی دانی جاده در دست تعمیر بوده ؟ مگر نمی دانی ساعت 6 تا 8 شب ما با ضد انقلاب در میان همان درختان درگیر شده بودیم آن ها مینی بوس حامل مسافران را متوقف کردند و چند سرباز را زنده زنده جلوی مسافران آتش زدند در همین موقع هم یک تو یو تای رزمندگان می آمده که با دیدن اوضاع مجبور می شود از داخل زمین ها با سرعت خارج شود و ضد انقلاب با آرپیجی عقب تویو تا را می زند اما او تویوتای آتش گرفته را با همان وضع و با سرعت تا جلوی پاسگاه هدایت می کند ما هم به مقابله رفتیم وچندین نفر آن ها ر ا به هلاکت رساندیم .استوار آرام شد و دوباره نگاهی به راننده کرد و با چراغ قوه ی خود نور را به صورت راننده آمبولانس انداخت او را شناخت کا کا عمر تو هستی تا حالا خودت خطر می کردی حالا زنت را هم به خطر انداخته ای آن ها هم دیگر را می شناختند  . کاکا عمر زودتر برو  برو جانم آمبولانس غرش کنان و مغرور به حرکت خود ادامه داد و با افتخار به طرف ارومیه حرکت کرد .ارومیه شهر قشنگ با مردم ترک و کرد غیرتمند فدا کار حافظ مرز های پرگوهر وسابقه طولانی مبارزه با ظلم وستم شهری که هر گوشه آن افتخارات خاص خود را دارد زیبایی شهر زیبایی خیابان ها زیبایی درختان سیب و زیبایی میدان کارگری آن همه و همه درخور افتخار است .بدون کوچکترین معطلی آمبولانس به فرودگاه رفت و با کم ترین اتلاف وقت با هماهنگی مسئولین بیمارستانی بیمارستان شهدای غرب پاسدار رزمنه مجروح  تا کنار هواپیما رفت و برای درمان به داخل هواپیما فرستاده شد او به تهران رفت تا درمان شود و برای مبارزه ای دیگر در جهاد نفس آماده شود او رفت تا با مظاهر دنیا پرستی برخورد کند او رفت درمان شود وآماده ی جنگ فرهنگی شود  هر چند در جنگ سرنوشت ساز دشمن را می دید جبهه اش مشخص بود دشمن را می شناخت سنگر هایش را می دید و قیافه اش را می شناخت او رفت تا آماده شود .آمبولانس همراه با خانم پرستار و بهیار دوباره هرکدام به کار خود برگشتند .......................نطر دهید ادامه دهم یا نه..........................نویسنده:شریفE-mail: abotlbz@gmail.com
جمعه شانزدهم 12 1387
بیمارستان شیر و خورشید مهاباد
  
ی پاسدار جوان هم تکان می خورد که گاهی با کشیدن گاز خیس به لبان او توسط بهیار اندکی لبانش از هم جدا می شد بهیار دست به جیب خود کرد و مهر کربلای معلا را در آورد ا ذان تمام شده بود پاسدار جوان لبانش را می جنبا نید و در زیر لب با خود داشت زمزمه می کرد هر جند بهیار نمی دانست که او در چه رکعتی و کجای نماز است اما مهر را بر پیشانی او قرار می داد خانم پرستار کرد از فاصله دور نظاره گر موضوع بود .کاک علی پیرمرد کرد سنی در حال پایین آمدن از تخت خود برای رفتن به حسینیه بیمارستان بود بهیار به کمک او شتافت کاک علی لنگان لنگان به طرف حسینیه می رفت و در حال با لا زدن آستین خود برای نماز بود یک ساعت گذشت خانم پرستار همراه مرد تنومندی وارد شد و نگاهی به پاسدار مجروح جوان انداخت و کردی با هم صحبت می کردند او شوهر خانم پرستار بود که در شبکه بهداشت مهاباد شغل رانندگی آمبولانس را داشت همسرش به او موضوع را گفته بود و دلشان سوخته بود یا شاید حس انسان دوستی یا ملی گرایی یا اسلامی خلاصه هر چه بود تصمیم بر این داشتند که اورا به ارومیه ببرند .آن ها به سراغ مسئولین بیمارستان رفتند و مجوز لازم را دریافت کردند ساعت ده شب آمبولانس نیسان شبکه بهداشت داخل اورژانس بیمارستان شد و پاسدار مجروح جوان را به داخل آمبولانس با تجهیزات لازم سوار کرد ند .بهیار شادمانی وصف ناشد نی داشت اما برایش سرپیچی از دستورات بود که هنگام شب خارج شود بلاخره تصمیم خود را گرفت و همراه با مجروح پاسدارسوار شد آمبولانس نیسان با غرش حرکت خود از بیمارستان خارج شد یکی دو خیابان آن طرف تر آمبولانس جلوی منزلی ایستاد راننده به منزل رفت و با تعدادی لباس کردی برگشت و با زبان کردی فارسی به بهیار گفت : این لباس پسرم هست او در رشته ی مهندسی تهران درس می خواند بپوش هم اندازه ی تو است بهیار لباس را پوشید و لباس نظامی خود را با پوتین به راننده دادو او آن را داخل منزل گذاشت آمبولانس تاریکی شب را چون دل شیر مرد کرد و پرستارشیر زن در هم می نوردید و پا بر آسفالت سیاه کف جاده می زد و دل جاده را در شب ظلمانی می پیمود .

یکی دو کیلومتر گذشته بود جاده خلوت حتی خرگوشی هم از جاده نمی گذشت ناگهان سرعت آمبولانس آرام شد بهیار سر از پنجره خارج کرد جاده بسته بود مقدار زیادی سنگ و خاک جاده را بسته بود دل بهیار از جا کنده شد  ترس از بریده شدن سر ترس از لغو دستور فرمانده ترس از مجروح همراه  همه و همه صدای قلب بهیار از صدای آمبولانس هم بیشتر شده بود دعای "وجعلنا من بین ایدیهم ..." آمبولانس آرام به سمت راست جاده درون جاده خاکی منحرف شد و از کنار درختان عبور کرد شاید 400یا500متر اما با اندازه 50کیلو متر و با اندازه 50 روز طول کشید هر چه آمبولانس حرکت می کرد مثل این بود که به عقب بر می گردد تا این که یک باره آمبولانس تکانه به چپو راست خورد و درون جاده اصلی و آسفالت قرار گرفت عرق سر دید بر بدن بهیار نشسته بود و نگاهش به صورت پاسدار جوان و مجروح دوخته شده بود غرش حرکت نیسان  و گاهی نگاه خانم پرستار به شوهر راننده خود حس تنهایی را از  بهیار گرفته بود تا این که ...

ادامه دارد...
جمعه شانزدهم 12 1387
بیمارستان شیر و خورشید مهاباد
 خانم پرستار با لهجه ی کردی و فارسی شیرین خود وبا حوصله ی زیاد سرم مجروح را عوض می کرد و درون آن آمپول آنتی بیوتیک می ریخت در کنار تخت مجروح تخت دیگری هم وجود داشت که پیرمرد محاسن سفید کرد روی آن دراز کشیده شده بود و گاهی با لهجه کردی چیزهایی می گفت و بهیار همراه مجروح نیم نگاهی به او می انداخت صبح آن روز خانم پرستار دوباره آمد وبهیار همراه از او سوال کرد پیرمرد چه می گوید ؟خانم پرستار گفت : کاک علی برایم می گوید که خانه ام در یکی از روستا های کوچک سردشت می باشد دوسال قبل افراد ضد انقلاب به روستایمان آمدند و تمام آذوقه هایمان را گرفتند لباس کردی به تن داشتند اما کردی صحبت نمی کردند گوسفندان مرا سر بریدند گوسفندانی که با آن ها امورات زندگی را می گذراندم شیر می دادند پشم می دادند همسرم با آن ها درگیر شد و با چوب به سر آن کسی که سر گوسفندانم را می برید زد آن ها عصبانی شدند وبا تفنگ خود همسرم را کشتند مرا زدند من کاری نمی توانستم کنم آن ها می گفتند ما می خواهیم به مردم کرد خدمت کنیم ان وقت شما گوسفند خود را دریغ می کنید .نزدیک غروب بود پسرم عثمان از زمین کشاورزی مقداری علوفه برای گوسفندان آورد و دید خا نه مان چه وضعی دارد او جنازه مادرش رادید سرشکسته مرا هم دید عصبانی شد وبه آن ها ناسزا می گفت هر چه کردم نتوانستم جلوی او را بگیرم با تیر پسرم عثمان را هم تیر زدند خون از همه جای او می پاشید او را هم به کنار جنازه مادرش انداختم مرتب سر گوسفندان را می بریدند وپوست آن ها را  روی جنازه ها می انداختم  تا اینکه کارشان تمام شد و گوشت گوسفندان و آذوقه های خانه من و دیگر خانه ها را جمع کردند و بردند با سروصدای من همسایه ها آمدند و جنازه ها را با ماشین پاسگاه به بیمارستان رساندیم همسرم مرده بود اما عثمان زنده بود و اکنون در گروه پیشمرگان کرد خدمت می کند .ساعت5 بود دکتر به بخش آمد وگفت : هر چه زودتر این مجروح باید به تهران برود همین امشب در غیر این صورت برای همیشه قطع نخاع می شود .بهیار توسط نماینده نظامی های  مستقردر درون بیمارستان به مرکز خود موضوع را اطلاع داد آقایان دستور دادند که از ساعت 5 تردد ممنوع است و ما مسئولیتی نداریم جاده ها نا امن است .بهیار نا امید و اطلا عت پذیر گوشی بی سیم را گذاشت وبه بخش آمد   پرستار سوال کرد چه شده است ؟ چرا ناراحتی ؟ و بهیار موضوع را گفت .نگاه خانم پرستار کرد به صورت زیبتی جوان مجروح و نگاه معصومانه مجروح دل پرستار را دگر گون کرده بود به خصوص هنگامی که دید با صدای اذان مغرب و عشاء مجروح وبهیار در حال و هوای دیگری  هستند .

هنگام اذان مغرب و عشاء بود صدای اذان از مناره های مسجدهای شهر مهاباد فضای ملکوتی خواصی به شهر داده بود صدای اذان با کوه های اطراف برخورد می کرد و ترنم خود را هر چه بیشتر هویدا می کرد "الله اکبر الله اکبر" همگام با صدای اذان لبان خشک شده ...

ادامه دارد...

جمعه شانزدهم 12 1387
بیمارستان شیر و خورشید مهاباد
  آمبولانس جاده ی پر پیچ و خم سردشت مهاباد را با سرعت زیادی در هم می نوردید تپه های کم ارتفاع و رودخانه ی پر آب مهاباد همراه با گردش جاده می چرخید و آب زلال آن همانند چرخ های آمبولانس ماسه ها را زیر می گذاشت جوشان و خروشان به طرف سد مهاباد حرکت می کرد تپه ها و کوه ها در پیچش جاده محو می شدند درختان سرسبز کنار رودخانه و کودکان در حال شنا ولباس های زنانه ی کردی و دستارهای مردان کرد با شال کمر هایشان جلوه ای دیگر به کناره های رودخانه و جاده داده بود مهربانی ومهمان نوازی آن ها زبان زد هر گذر کننده و مهمانی می باشد بی ادعا و مهربان آنچه در سفره دارند و در توشه ی خود .ارتفاع بلند پشت تاج سد نشان از شادابی و زنده بودن آن رودخانه ی عظیم داردو با پیدا شدن تاج سد و پیچ تپه سمت راست جاده شهر نمایان می شود دژبان مستقر در آن جا با نشان دادن تابلو ی خود نشان می دهد که به ایست و بازرسی نزدیک شده اید سرعت آمبولانس کم می شود وبا نشان دادن برگ تردد دوباره به راه خود ادامه می دهد .بهیار درون آمبولانس عرق شدیدی کرد مرتب ما سک اکسیژن را کنترل می کرد و نگاهی به مانومتر دستگاه می کرد تا شدت جریان آن را کنترل کند آب محفظه دستگاه کم نشده باشد فشار سنج عدد بین 3و4 را نشان بدهد نه زیادتر ونه کم تر چون موضوع برای مجروحش حیاطش بود آنژیوکت درون رگ دست مجروح را نگاه می کرد و قطرات سرم را می پایید هر چند در مرحله اول 3 سرم را با فشار در مسیر راه به مجروح تزریق کرده بودخون ریزی پای مجروح وترکش درون سینه ی او را هم به خوبی با باند قهوه ای بسته بود قسمتی از ترکش خارج از سینه ی مجروح قرار داشت .بهیار گاهی اوقات موقع نماز جماعت چند کلمه توصیه به رزمنده ها می کرد از جمله این که اگر ترکشی به سینه ی یا بدن کسی اثابت کرد هرگز آن را خارج نکنید و فقط اطراف آن را ببندید اگر خون ریزی ندارد اصلا به آن دست نزنید .خارج کردن ترکش باعث پارگی رگ ها و خون ریزی می شود در حالی که ماندن آن خودش یک نوع پانسمان استریل می باشد .مجروح  درون آمبولانس گاهی از گلویش خون قل قل می کر بهیار با ساکشن درون آمبولانس شلنگ نازک را وارد دهانش می کرد و با مکش دستگاه خون ها را خارج می کرد .

آمبولانس آژرکشان وارد بیمارستان معروف شیر و خورشید مهاباد شد دژبان طناب انداخت پزشک عمومی آن جا به سرعت داخل آمبولانس شد و مجروح را مشاهده کرد و بلافاصله دستور اعزام به بیمارستان امام خمینی مهاباد را صادر کرد آمبولانس بدون معطلی به بیمارستان بزرگ با صفا و مجهز وارد شد از راه مخصوص خود داخل اورژانس شد بلافاصله مجروح به اورژانس وسپس به اتاق عمل رفت تلاش جراحان وپزشکان خوب کرد نتیجه داد و حدود ساعت 12 شب مجروح به بخش منتقل شد ...

ادامه دارد...

جمعه شانزدهم 12 1387
دختر پرستار زیبای مسیحی
 هم در کنار زهره حاضر شد بعد چند سوال وجواب خانم پرستار به اطاق خود رفت وبا تعویض لباس خود در حال خارج شدن وحرکت به منزل بود مشتی را صدازد مقداری پول بدون متوجه شدن همکاران به مشتی دادبرگ بستری را گرفت وبه پذیرش داد مشتی با آن پول دختر خود را بستری کرد پزشکان هر کدام به سرعت می دویدند پرستاران تب سنج می گذاشتند وآزمایشگاه نمونه برداری کامل خون وادرارومدفوع ورادیولژی هم مشغول کار خود شد در آن شب تا صبح چندین بار زهره را کنترل کردند .آن شب مشتی داخل سالن قدم می زد تا اینکه دید هواروشن شده ونزدیک است نمازش قضا شود او هر روز صبح با صدای اذان غلام احمد آنگر از خواب بر می خواست اما اینجا هیچ صدایی اورا متوجه نمی کرد بعد وضو گرفتن وچندین بار سوال کردن از پرستار در باره قبله جوابی جز این نمی شنید پیر مرد اینجا فکر مریضی دخترت باش نه چیز دیگر تعدادی هم می گفتند چه می دانیم مشتی روبه پنجره بیمارستان با همان روش قبله پیدا کردن شوع به خواندن نماز کرد که مشاهده کرد که گالش پلاستکی او تا انتهای سالن حرکت کرد خدماتی سالن را طی می کشید چند ضربه هم به مشتی زد ومقداری از شلوار وپیراهن مشتی هم مقداری خیس شد مشتی دعا را در حال حرکت بطرف گالش هایش خواند وآنهارا به پا کرد با بدو بیراه طی کش در یک جا ساکن شد تا جای پای او کف سالن نماد مشتی هم نیم ساعت کنار دیوار ایستاد .حال وروز زهره بهتر بود دوسه روزی بود که خانم پرستار جوان وزیبا به زهره سری هم می زد اما تعدادی زن با همان شکل وقیافه خانم پرستار به عیادت زهره آمدند شرینی مسقطی وپشمک هم آورده بودند تشکر ودعای مشتی نثار آنها می شد یکی از آنها که معلوم بود مادر خانم پرستار است جلو آمد وگفت مشتی ما مسیحی هستیم از ارامنه شهر شیراز هستیم سالها قبل که دخترم کوجک بود بیماری سختی گرفت هر کاری کردیم خوب نشد دکتر ها هم جواب کردند در حالیکه نا امید در خانه منتظر مردنش بودیم برای خرید شیر داخل شهر شدم آن روز عاشورا بود همه مردم سینه می زدند من نگاهی کردم دیدم خانمی با چارقد سبز رنگ در حال ریختن شیر داخل لیوان برای سینه زن ها ست به من هم یک لیوان داد به خانه آمدم وآن را به دخترم دادم دخترم را برداشتم وبه داخل سینه زن ها رفتم واز امام حسین شما شفای اورا خواستم ونذر کردم که هر موقع بیمار گرفتاری بود کمکش کنم واتفاقا دخترم پرستار شد وخدا را شکر گذارم .زهره با هوش سرشار خود این حرف وحدیث ها را می شنید او درس خوان شد ودر روستا شروع به رشد وترقی کرد امام خمینی با همه بزرگواریش آمد وآزادی وآزادگی را به ارمغان آورد کدخدا وارباب وحشمت خان هم فرار کردند زهره در رشته پزشکی قبول شده بود واکنون پزشک ماهری بود که در همان بیمارستان خدمت می کرد با کنجکاوی فراوان آن خانم پرستار را هم که باز نشست شده بود پیدا کرد وبه ملاقاتش رفت ودانست یکی از پسران خانم پرستار در داروخانه همان بیمارستان محل خدمتش کار می کرد .خانم دکتر زهره امروز با کمال متانت وصبر بیماران روستایی وشهری بخصوص آنهایی که فقیر تر هستند را درمان می کند خانم دکتر زهره با ماشین خود ومقداری دارو به روستا های دور دست هم می رود وبطور رایگان به آنها کمک می کند  .آری خداوند منت نهاد ومردم ضعیف را وارثان زمین گردانید ...............................ادامه دهم یانه .............................نویسنده :شریف E-mail: abotlbz@gmail.com

پایان

جمعه شانزدهم 12 1387
دختر پرستار زیبای مسیحی
 علامت قرمز کنار جاده خبر از چیزی می داد که مشتی مفهوم ان را نمی دانست اما راننده متوجه شد و گفت: مشتی هم اکنون به تو نشان می دهم که چگونه پول این مملکت را خرج می کنند در این هنگام تانکر نفت کش از کنار تخت جمشید در حال حرکت بود و با دست به مشتی ماشین ها و چادر های به پا شده را نشان می داد در حالی که مشتی فقط به دختر بیمار خود می اندیشید و چیزی برایش از گفته های او مفهومی نداشت .سربازان کنار جاده   با تابلو خود تانکر را وادار به ایستادن کردند و شروع به جستجوی تانکر کردند و سوال و جواب کردن مشتی حتی بالای تانکر هم رفتند و پلمپ نفت را شکستند و این جا بود که راننده به شدت عصبانی شده بود از آن ها اما مامورین کار خودشان را می کردند و بعد از چندین توهین و فحاشی به راننده دستور حرکت به او دادند تانکر با همه ی وزن سنگین طلای سیاه خود درون جاده قرار گرفت این بار راننده از پلمپ و شکسته شدن گفت وجواب دادن اما بیچاره مشتی مفهوم پلمپ را نمی فهمید فقط برای تایید حرف او سری تکان مداد تا اینکه راننده  به حاشیه شهر شیراز رسید بیچاره مشتی وقتی نگاه به خانه ها می انداخت که حلبی روغن نباتی ساخته شده اند و چادرها وحیوانات را می دید هزار مرتبه خدا را شکر می کرد که روستای ارباب خودش خیلی بهتر از اینجا می باشد در حرکت تانکر نفت کش این منظره ها هم از چشم مشتی محو شد بعد از طی جند خیابان راننده ساختمان بیمارستان را نشان داد و مشتی را پیاده کرد .وارد بیمارستان شد با اندک پولی که داشت ویزیت را گفت وبعد معاینه شدن جهت رادیولژی و بعد آن هم مجدد به آزمایشگاه در این هنگام بود که دیگر پولی نداشت دارو هم نگرفته بود از طرف دیگر دکتر دستور بستری دختر راهم داده بود هیچکس توجهی نمی کرد حتی دخترک را از روی تخت بیمارکش داخل سالن روی زمین خواباندند از طرف دیگر صدای بلند رادیو بود که مرتب فریاد جاوید شاه سر می دادند صدای کف زدن وسوت آنها که سالن بیمارستان را به سر خود گرفته بود صدای فریاد ناهنجار گوینده رادیو که فریاد اقلاب شاه وملت را سر داده بود ومرتب حرف از دروازه های تمدن بزرگ می زد دم از خدمات ارزنده شاه به رعایا دم اصلاحات اراضی وگاهی هم مقداری از سخنان شاه را در باره ترویج وآبادانی وسپاهیان بهداشت وسپاهیان دانش را پخش می کرد .هرچند این سوصدا ها با نگاه ساکت زهره درهم می آمیخت وتب اورا پایین نمی اورد وفریاد دادوبیدادمشتی بادکترو پذیرش بیمارستان پای پاسبان را هم به میان کشید با لباس آبی وزرق وبرق وکلاه ودرجه بعد چند حرکت وکوبیدن مشتی به دیوار باعث شد پیراهن وصله خورده مشتی بر اثر چنگال پاسبان پاره شود وبرای چند دقیقه مشتی زبان به دهن گیرد وشوع به کندن بقیه آویزان شده وصله کند اودر حالی که بادقت داشت وصله آویزان را از آستی خود جدا می کرد نیم نگاهی به زهره انداخت در حالیکه نمی دانست زهره از ابتدا درگیری اورا می دیده هردو نگاه درهم آمیخت وخنده پژمرده زهره زودتر سکوت را در هم شکست ومشتی را هم خنده گرفت وبلا فاصله مشتی وصله را جدا کرد .

خانم پرستار خوش سیما با موهای گره زده ولباس سفید بیمارستانی از صبح چند دفعه مشتی را دیده بود واکنون نزدیک به اتمام شیفت کاریش در بیمارستان بود به کنار زهره آمد مشتی ...

ادامه دارد...

جمعه شانزدهم 12 1387
دختر پرستار زیبای مسیحی
 برای خوراک آن ها و به این خاطر بود که اهالی و مشتی رضا پول نقد سکه و طلا نداشتند و تنها گردن بند سکینه همسر مشتی رضا از تعدادی سنگ سوراخ شده ی یشمی سبز بود که به گردن آویزان نموده بود .سرانجام بعد طی یک روز و نیم حرکت الاغ به سمت شهر به مزرعه ی حشمت خان رسیدند این جا متعلق به پسر ارباب بود و اهالی برای رفتن به شهر می بایست بار و بند خود را در این جا بر زمین بگذارند اگر اهدائی برای پسر ارباب داشته باشند پیشکش کنند و همچنین چیزی که نا خوشایند ارباب باشد از روستا خارج نکرده باشند .از شانس مشتی رضا آن روز حشمت خان و خانواده اش در حال سوار شدن به اتومبیل روسی گنده ی خود بودند  .مشتی رضا خود ودخترش از الاغ پیاده شدند و تشک را با دست دیگر خود از روی پالان الاغ کشید و آن را روی زمین قرار داد وزهره را روی آن خوابانید سپس الاغ را به درخت آن جا محکم بست و برای دست بوسی حشمت خان به سمت ماشین حرکت کرد حشمت خان هم کلاه پوست بره ای خود را کمی بر سرش حرکت داد دستی به سیبیل ها ی خود کشید ودست دیگرش را از پنجره اتومبیل خارج کرد تا مشتی رضا دست او را ببوسد بعد از بوسیده شدن دستش سوال کرد: مشتی  این جا چکار می کنی ؟ مشتی گفت : دخترم بیماراست حشمت خان هم جواب داد خداوند اورا شفا دهد خواست خدا است امتحان خدایی است صبر داشته باش خوب می شود سپس دنده را عوض کرد صدای قیجی از ماشین  بلند شد وتکانی خورد  و حرکت کرد و رفت .تا جاده  آسفالت یک فرسنگ باقی نمانده بود و مشتی مجبور بود پیاده زهره را در آغوش بگیرد و حرکت کند هنوز راهی نرفته بود که پاشنه ی گا لش پلاستیکی او کنده شد و گاهی مجبور می شد بنشیند و سنگی را یا تکه چوبی را که درون کفش او رفته است خارج کند تا به پایش آسیبی نرسد .

سرانجام به جاده آسفالت رسید شلوغی حرکت اتومبیل ها درون جاده برایش تعجب آور بود گاهی از درون ماشین عبوری کودکی دستش را برای مشتی تکان می داد او هم برای این که دل کودکان شکسته نشود با دستان خسته  خود دتی برایشان تکان می داد تا دل آزرده نشوند صدای بوق شیپوری نفت کش توجه مشتی رضا را به خود جلب کرد بعد از چند جیر و جیر و قیج و قیج و یکی دوبار صدای فس فس ماشین بلاخره تانکر نفت کش کنار جاده ایستاد راننده با سیبیل ها کلفت و صورت تیغ تراشیده با پیراهن ماندی گل قرمز سرش را از پنجره نفت کش خارج کرد و گفت : پیرمرد کجا می روی ؟ مشتی جواب داد دخترم مریض است به شهر می روم راننده پیاده شد و در با لا رفتن از پله های بلند و ارتفاع بالای ماشین به مشتی و دخترش کمک کرد تا سوار شوند نفت کش بعد از چند تکان شدید درون جاده قرار گرفت و زوزه کشان جاده آسفالت را در می نوردید و در حین حرکت راننده برای مشتی از جشن شاهنشاهی صحبت می کرد و کمی هم بدوبیرا به شاه می گفت که چگونه نفت را می فروشند و مهمانی برای خارجی ها می گیرند چه گل هایی و چه ظروفی و چه لباس هایی وچه قدر خرج تخت جمشید کرده اند تا شکوه و جلای شاهان هخامنشی را نشان دهند در همین اثنا ...

ادامه دارد...

جمعه شانزدهم 12 1387
X